نقطه شروع هر سفر قدوم آغازین آن است و توشه هر سفر الزامی اجتناب ناپزیر برای ادامه آن.
اما کدام مقصد را باید برگزید؟! و برای رسیدن به مقصود کدامین مسیر را باید برگزید؟!
نقطه اوج مسیر راهی که خود نمیدانیم رو به کدام افقی روشن ما را هدایت می کند
شروع زندگی است. آری ؟!!! زندگی

+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/09/11ساعت 12:27  توسط kiarash
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!

+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/09/11ساعت 12:21  توسط kiarash
|
ساعتها مي شينيم رو كاناپه وو به هم نگاه مي كنيم .. هيچ كدوم حرفي واسه گفتن نداريم ...
يخ زديم .. مي تونم نگاه يخ زدمو روي چشماش ببينم .. ديگه نمي تونم بهش لبخند بزنم ..
نمي دونم چه تصميمي داره .. اونم نمي دونه تو ذهن من چي ميگذره ... فقط مي دونيم كه هنوز
اونقدري اميد مونده كه منتظر مرگ نباشيم ...
من منتظر اون .. اون منتظر من .. بالاخره كي بايد اين يخو بشكنه ؟؟؟
نا حق نگفته باشم .. يه جاهاييم لطف مي كنه و آغوششو باز مي كنه .. منم نيش خندي مي زنمو
خودمو ميسپرم به دستاي ... نوازشش بيشتر به يه قلقلكه متمسخر شبيهه ..
خدا هم دستاشو مي زنه زير چونشو مارو نگاه مي كنه .. اونم منتظره .. فقط مي دونم كه اون مثل ما يخ
نمي زنه .. گاهي هم يه دو تا شكلات برامون ميندازه پايين .. مي ترسم برم طرفش .. مي دونم كه اگه
بغلش باشم با گرماي عشقش يخمو ذوب مي كنه و حتي فراتر .. نمي دونم چرا نمي رم .. شايد مي
ترسم سرمام اذيتش كنه .. نكنه كه اون قدر يخ بزنم كه ديگه نتونم از جام تكون بخورم .. نه !!!
بايد هر جور هست خودمو بهش برسونم ..
ولي دلم براش مي سوزه .. براي زندگي كه بايد بعد از من هنوز يخ زده روي اون كاناپه بشينه ..
يني بالاخره كسي مياد كنارش كه گرماش به يخبندان زندگي غالب باشه ؟؟!! ..
يني كسي بالاخره مي تونه اين زندگيه لعنتي رو گرم كنه ؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/07/27ساعت 14:50  توسط kiarash
|
چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/07/27ساعت 14:33  توسط kiarash
|
به من شك ميكني خونه شبيه بغض من مي شه
به من شك مي كني و خون، رو ديوارا كفن ميشه
پر از شک می شی و حسرت، پر از آوار من مي شه
پر از شک می شم و چشمام، پر از خالي شدن مي شه
به من شك ميكني، كوچه، پر از تشويش و شك ميشه
دوباره رو دلم زخمِ شباي بي تو حك مي شه
همين امشب، تمومش كن، اگه شك، يا اگه انكار
همين امشب تمومش كن، همين امشب، همين ديدار
بذار این لحظه ی آخر گذشتن از هم آسون شه!
بذار باور کنم دوریم، بذار قلب منم خون شه!
فقط اين لحظه رو با من، مث آيينه صادق باش
يه لحظه ترسو حاشا كن، همون هم بغض سابق باش
فقط يك لحظه عاشق شو، فقط يك لحظه با من باش
تو اين خاموشيِ بي نبض، فقط اين لحظه روشن باش
از اين خاموشیِ دلگير، چراغ غربتو كم كن
به من شك كن، ولي باش و همین امشب، حلالم كن
همين امشب، تمومش كن، اگه شك، يا اگه انكار
همين امشب تمومش كن، همين امشب، همين ديدار
بذار این لحظه ی آخر گذشتن از هم آسون شه!
بذار باور کنم دوریم، بذار قلب منم خون شه!

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/07/21ساعت 11:37  توسط kiarash
|
در تمام شب چراغی نيست.
در تمام شهر
نيست يک فرياد.ای خداوندان خوفانگيز شبپيمان ظلمتدوست!
تا نه من فانوس شيطان را بياويزم
در رواق هر شکنجهگاه پنهانیی اين فردوس ظلمآيين،
تا نه اين شبهای بیپايان جاويدان افسون پايهتان را من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانیتر کنم نفرين،
ظلمتآباد بهشت گندتان را در به روی من
بازنگشاييد!
در تمام شب چراغی نيست
در تمام روز
نيست يک فرياد.
چون شبان بیستاره قلب من تنهاست.
تا ندانند از چه میسوزم من، از نخوت زبانام در دهان بسته ست.
راه من پيداست
پای من خستهست.
پهلوانی خسته را مانم که میگويد سرود کهنهی فتحی قديمی را.
با تن بشکستهاش،
تنهازخم پردردی بهجاماندهست از شمشير و، دردی جانگزای از خشم:
اشک میجوشاندش در چشم خونين داستان درد،
خشم خونين، اشک میخشکاندش در چشم.
در شب بیصبح خود تنهاست.
از درون بر خود خميده، در بيابانی که بر هر سوی آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود، میزند فرياد:
ــ در تمام شب چراغی نيست
در تمام دشت
نيست يک فرياد...ای خداوندان ظلمتشاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بینصيبی باد! باد تا فانوس شيطان را برآويزم
در رواق هر شکنجهگاه اين فردوس ظلمآيين!
باد تا شبهای افسونمايهتان را من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانیتر کنم نفرين

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/07/21ساعت 11:33  توسط kiarash
|
کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
بباد ده سرو دستار عالمی یعنی
کلاه گوشه به آیین سروری بشکن
به زلف گوی که آیین دلبری بگذار
به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن
برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس
سزای حور بده رونق پری بشکن
به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر
به ابروان دو تا قوس مشتری بشکن
چو عطر سای شود زلف سنبل از دم بام
تو قیمتش بسر زلف عنبری بشکن
چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ
تو قدر او بسخن گفتن دری بشکن
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/07/21ساعت 11:30  توسط kiarash
|
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/04/16ساعت 9:17  توسط kiarash
|
مایکل جکسون ستاره موسیقی پاپ،٢۵ ژوئن در سن ۵٠ سالگی در گذشت.
جرامین برادر مایکل گفت به نظر می رسد او در اثر نارسائی قلبی در گذشته است.
پیکر مایکل جکسن با هلی کوپتر به پزشک قانونی منتقل شده است.
مرگ جکسون پس از آن اعلام شدکه به علت ایست قلبی به وسیله نیروهای
امدادی از خانه اش در هالیوود به بیمارستانی در لس آنجلس منتقل شد.
علاقه مندان این هنرمند در اطراف بیمارستان و منزل او جمع شده اند.
مایکل جکسون دارای سابقه پشکی و تحت درمان قرار داشت.
او قرار بود کمتر از یک ماه دیگر پس از دوازده سال دوری از صحنه های جهانی ،
تور بین المللی خود را در لندن آغاز کند.
ترانه های تریلر و بد جزو مشهور ترین ترانه های جکسون است.
مایکل جکسون سه فرزند به نام های مایکل جوزف ،پاریس مایکل کاترین و پرینس مایکل
دوم از خود به جا گذاشته است.
او ابر ستاره موسیقی جهان باقی خواهد ماند.

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/04/16ساعت 8:59  توسط kiarash
|
|
|
مردی
دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه امد و دید كه دخترش گران ترین
كاغذ زرورق كتابخانه اورا برای آرایش یك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد
دخترش را به خاطر اینكه كاغذ زرورق گرانبهایش را یه هدر داده است تنبیه
كرد و دخترك آن شب را با گریه به بستر رفت وخوابید . روز بعد مرد وقتی از
خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به
سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش
زرورق ها رابرای هدیه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگی دخترش رابوسید
و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب دید كه جعبه
خالی است مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت كه جعبه خالی هدیه نیست
وباید چیزی درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خیره شد وبه او
گفت كه نزدیك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ
شدباباز كردن جعبه یكی از این بوسه ها را مصرف كند
می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش می گرفت درب
آن جعبه راباز می كرد وبه طرز عجیبی آرام می شد. هدیه كار خود را كرده بود.
|

+ نوشته شده در شنبه
1387/11/26ساعت 18:39  توسط kiarash
|